تبلیغات
موج - خاطره بسیار جالب از ...
 
موج
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم ...موجیم که آسودگی ما عدم ماست
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : محسن
نویسندگان
دنیا بود و خیابان های شلوغ و جاذبه هایش

و من دختری بودم که پاکی و سادگی را دوست داشتم اما از طرفی باکلاس بودن را هم می خواستم و بین این دو خواستنی گم شده بودم، گنگ شده بودم.

از طرفی می دانستم که جذابیت های زن بر نامحرم حرام است می دانستم که من ویترین نیستم تا در فکر آراستن خود در برابر نگاه های غریبه باشم و از طرفی می دیدم دخترانی که خود را زیبا کرده اند و مورد توجه پسرها هستند -به خیال باطل من- شادند و نیروی فطری من هم از درون از من زیبا بودن و مورد توجه بودن را می خواست تا اینکه بالاخره مغلوب شدم و من هم به دنبال مد رفتم.

اوایل احساس گناه می کردم اما ...

برای مطالعه بقیه این خاطره جاب حتما به ادامه مطالب ببروید

اوایل احساس گناه می کردم اما کم کم با خودم فکر کردم اگر در بیرون خانه به خود نرسم انسان عقب مانده ، امل و بی کلاسی خواهم بود . نمی دانم شاید هم واقعا همین طور بود ؛ از نظر خیلی ها من دختر "های کلاسی" بودم اما همین باعث شد که کم کم از خدای خود دور شوم و این دوری یک احساس تاریک و کوری را در من ایجاد کرده بود، احساس می کردم نوعی غم و یا چیزی شبیه کمبود همیشه همراهم هست.

این غم ته دلم برایم عادت شده بود و نمی دانستم که در واقع نوعی دلتنگی برای محبوب واقعی ام -خداوند مهربان- است. آن اوایل وقتی این حس دلتنگی در من خیلی شدید می شد قرآن می خواندم و اشک می ریختم اما باز متوجه نمی شدم که چرا برعکس آن ظاهر شیک و جذاب و شاد و شیطنت آمیزم همیشه دلم گرفته است.

برای فرار از این سنگینی دلم گاهی آهنگ های غمگین گوش می دادم آهنگ هایی که متاسفانه هم اکنون  هم در بین جوانانی مثل من رایج است .

بعد فکر کردم اگر یک یار یا دوست و همراه از جنس مخالف داشته باشم آرامش خواهم یافت دقیقا منظورم از این دوستی همان است که به آن دوست پسر می گویند البته با خودم تعارف می کردم نمی خواستم پیش خودم بگویم دوست پسر دارم و برای خودم با عنوان دوست اجتماعی این گناه و دست آویز شیطان ملعون را توجیه می کردم. متاسفانه این گناه را هم تجربه کردم اما به خاطر وابستگی ای که پیدا کردم و مسائل عاطفی دیگر، غمم صد برابر شد تمام فعالیتهایم مختل شده بود و تمام در و دیوار خانه مان برای من بوی غم می داد در صورتیکه همه چیز در ظاهر خوب بود ولی در واقع خودم را از چاله به چاه انداختم

البته ناگفته نماند روزهای اول شاد و سرمست بودم و هرگز فکر نمی کردم این حس برایم پیش بیاید اما وعده ی خدا حق بود و از گناه چیزی جز بدبختی و شوم بدختی و زشتی نصیبم نشد.

گذشت و گذشت وعده های خدا با اصرار من بر گناه و برنگشتنم دوباره محقق شد حالا دیگر دچار غم و گرفتاری هم نمی شدم که به سراغ قرآن بروم و با قرآن خودم را آرام کنم. حسابی سرمست و مغرور  دنیا شده بودم و به تمام زرق و برق های فریبنده ای که می خواستم رسیدم مثلا دلم می خواست آنقدر جذاب و شیک و زیبا باشم که زیباترین پسرها عاشقم بشوند و شد. موقعیت اجتماعی خوب می خواستم که این هم اتفاق افتاد . من یک گرافیست خوب شدم و  به محض ورود به شرکت هایی که طرف سفارشم بودند با احترام خاصی رو به رو می شدم. می خواستم همه ی دخترها به دوستی با من افتخار کنند همین هم شد دخترهای کوته فکر زیادی بودند که به دوستی با من افتخار می کردند.اما ...

اما هنوز در خلوتم وقتی فکر می کردم ، می دیدم به همه ی چیزهایی که آرزو داشتم رسیدم اما هیچ کدام راضی ام نمی کرد و آرامشی به من نمی داد . می فهمیدم یک کمبود بزرگ دارم یک چیزی که به من احساس امنیت بده اما نمی دانستم چه اسمی روی آن بگذارم.

شاید برایتان جالب باشد گاهی هم پیش خودم فکر می کردم که در روز قیامت که بازگشتی برای افراد نیست و هیچ فرصت جبرانی ندارم چه می خواهم به خدا بگویم؟ بگویم شرمنده ام؟ همین!

بگویم خدایا یک عمر به من فرصت دادی همه چیز در اختیارم بود همه چیز در خدمت من بود اما...

هروقت تلویزیون یا رادیو روشن می کردم یا از کوچه و خیابان می گذشتم به شکلی معارف دین به من می رسید اما من گوش شنوا نداشتم و در مقابل خدا جوابی جز شرمنده ام ندارم.

خلاصه گه گداری هم از این فکرها می کردم اما نمی توانستم از خیلی از لذات بگذرم.

وضع به همین منوال می گذشت تا اینکه شبی احساس کردم کمی سرم درد میکند . درد سرم کم کم بیشتر شد تا اینکه حال خیلی بدی به من عارض شد. تمام جانم داشت از بین می رفت. کاملا حس می کردم به ترتیب اعضای بدنم پشت سر هم بی حس می شوند همه خواب بودند و من برای اینکه مزاحم کسی نباشم به انباری رفته بودم و به وضع بدی از شدت سردرد به خود می پیچیدم و مرتب بالا می آوردم تا به حالتی رسیدم که داشتم قالب تهی م یکردم با تمام وجودم فهمیدم  فهمیدم که لحظه ی مرگم فرا رسیده کاملا مرگ را به وضوح در مقابل چشمانم می دیدم برای یک لحظه تمام زندگی ام و گذشته ام مثل فیلم از جلوی چشمم گذشت تمام الطافی که خداوند در زندگی ام داشت را می دیدم و می دیدم که چقدر زندگی ام را بیهوده هدر داده ام و با تمام وجود حسرت می خوردم و از اینکه برای سفر دست خالی ام آه از نهادم بلند می شد. فکر می کردم با این همه گناه و غفلت چه کنم؟

با تمام وجود به خداوند عرضه داشتم که یک فرصت دیگر بدهد به اشتباه و گناه خودم اعتراف کردم و در همین نجواها بودم که کم کم احساس کردم حالم داره رو به راه می شه .

نوری توی قلبم روشن شد یک جور اطمینان قلبی که خدا خواهشم را قبول کرده باشه و خودش دستمو از یک دنیا لجن و کثافت بیرون آورده و خودش راه رو بهم نشون داده

از فردای اون روز بی ارزش و پست به دنیا نگاه یم کردم دیگه دنبال آرایش و خودآرایی نبودم کم کم درصدد این برآمدم که حجاب داشته باشم اوایل برایم سخت بود اما به مرور با حجاب انس گرفتم و برایم شیرین و دوست داشتنی بود.

با خدای خودم خیلی انس گرفتم نمازهای باحال و روحانی، تلاوت قرآن ، دعا و اشک ریختن برای طلب استغفار بسیار برایم لذت بخش بود همان آرامشی که یک عمر دنبالش گشته بودم و پیدا نکردم در نماز دیدم در دوستی با خدا، وقتی یک بنده با پادشاه جهانیان دوست است و چنین سرمایه ی باارزشی در اختیار دارد دیگر چه کم دارد؟ واقعا دیگر چه یم خواهد؟

الان تقریبا دوسال از آن ماجرا گذشته است و هر روز که می گذرد بیشتر می فهمم خداوند چه لطفی کرده که مرا از قعر جهنم بیرون کشید و در کنار خود ارزش داد .

جالب اینکه اوایل وقتی چادری شدم احساس می کردم دید افراد نسبت به من خوب نیست ، مغازه دارها تحویلم نمی گیرند و جایگاهی ندارم اما به مرور متوجه شدم که اعتماد به نفس نداشته ام و کم کم این حالت از بین رفت و اتفاقا خیلی هم خوب در جامعه با من برخورد شد و حتی در فامیل هم عزیزتر از قبل شدم و نوعی احترام خاص پیدا کردم  به طوریکه واقعا به این نکته پی بردم که چادر احترام و شخصیت را برای زن به ارمغان می آورد.

و جالب اینکه خواستگارهایم زیادتر شده بود و همه موقعیت های خوبی داشتند و آدم های مطمئنی بودند در صورتیکه قبلا فکر می کردم توی این دوره کسی دنبال همچین دختری نمی گرده و این چیزها دیگه دمده شده در صورتیکه وقتی از جاذبه ی نگاه های ناپاک خود را رها کردم  یک زندگی حلال و پاک به سراغم آمداوایل احساس گناه می کردم اما کم کم با خودم فکر کردم اگر در بیرون خانه به خود نرسم انسان عقب مانده ، امل و بی کلاسی خواهم بود . نمی دانم شاید هم واقعا همین طور بود ؛ از نظر خیلی ها من دختر "های کلاسی" بودم اما همین باعث شد که کم کم از خدای خود دور شوم و این دوری یک احساس تاریک و کوری را در من ایجاد کرده بود، احساس می کردم نوعی غم و یا چیزی شبیه کمبود همیشه همراهم هست.

این غم ته دلم برایم عادت شده بود و نمی دانستم که در واقع نوعی دلتنگی برای محبوب واقعی ام -خداوند مهربان- است. آن اوایل وقتی این حس دلتنگی در من خیلی شدید می شد قرآن می خواندم و اشک می ریختم اما باز متوجه نمی شدم که چرا برعکس آن ظاهر شیک و جذاب و شاد و شیطنت آمیزم همیشه دلم گرفته است.

برای فرار از این سنگینی دلم گاهی آهنگ های غمگین گوش می دادم آهنگ هایی که متاسفانه هم اکنون  هم در بین جوانانی مثل من رایج است .

بعد فکر کردم اگر یک یار یا دوست و همراه از جنس مخالف داشته باشم آرامش خواهم یافت دقیقا منظورم از این دوستی همان است که به آن دوست پسر می گویند البته با خودم تعارف می کردم نمی خواستم پیش خودم بگویم دوست پسر دارم و برای خودم با عنوان دوست اجتماعی این گناه و دست آویز شیطان ملعون را توجیه می کردم. متاسفانه این گناه را هم تجربه کردم اما به خاطر وابستگی ای که پیدا کردم و مسائل عاطفی دیگر، غمم صد برابر شد تمام فعالیتهایم مختل شده بود و تمام در و دیوار خانه مان برای من بوی غم می داد در صورتیکه همه چیز در ظاهر خوب بود ولی در واقع خودم را از چاله به چاه انداختم

البته ناگفته نماند روزهای اول شاد و سرمست بودم و هرگز فکر نمی کردم این حس برایم پیش بیاید اما وعده ی خدا حق بود و از گناه چیزی جز بدبختی و شوم بدختی و زشتی نصیبم نشد.

گذشت و گذشت وعده های خدا با اصرار من بر گناه و برنگشتنم دوباره محقق شد حالا دیگر دچار غم و گرفتاری هم نمی شدم که به سراغ قرآن بروم و با قرآن خودم را آرام کنم. حسابی سرمست و مغرور  دنیا شده بودم و به تمام زرق و برق های فریبنده ای که می خواستم رسیدم مثلا دلم می خواست آنقدر جذاب و شیک و زیبا باشم که زیباترین پسرها عاشقم بشوند و شد. موقعیت اجتماعی خوب می خواستم که این هم اتفاق افتاد . من یک گرافیست خوب شدم و  به محض ورود به شرکت هایی که طرف سفارشم بودند با احترام خاصی رو به رو می شدم. می خواستم همه ی دخترها به دوستی با من افتخار کنند همین هم شد دخترهای کوته فکر زیادی بودند که به دوستی با من افتخار می کردند.اما ...

اما هنوز در خلوتم وقتی فکر می کردم ، می دیدم به همه ی چیزهایی که آرزو داشتم رسیدم اما هیچ کدام راضی ام نمی کرد و آرامشی به من نمی داد . می فهمیدم یک کمبود بزرگ دارم یک چیزی که به من احساس امنیت بده اما نمی دانستم چه اسمی روی آن بگذارم.

شاید برایتان جالب باشد گاهی هم پیش خودم فکر می کردم که در روز قیامت که بازگشتی برای افراد نیست و هیچ فرصت جبرانی ندارم چه می خواهم به خدا بگویم؟ بگویم شرمنده ام؟ همین!

بگویم خدایا یک عمر به من فرصت دادی همه چیز در اختیارم بود همه چیز در خدمت من بود اما...

هروقت تلویزیون یا رادیو روشن می کردم یا از کوچه و خیابان می گذشتم به شکلی معارف دین به من می رسید اما من گوش شنوا نداشتم و در مقابل خدا جوابی جز شرمنده ام ندارم.

خلاصه گه گداری هم از این فکرها می کردم اما نمی توانستم از خیلی از لذات بگذرم.

وضع به همین منوال می گذشت تا اینکه شبی احساس کردم کمی سرم درد میکند . درد سرم کم کم بیشتر شد تا اینکه حال خیلی بدی به من عارض شد. تمام جانم داشت از بین می رفت. کاملا حس می کردم به ترتیب اعضای بدنم پشت سر هم بی حس می شوند همه خواب بودند و من برای اینکه مزاحم کسی نباشم به انباری رفته بودم و به وضع بدی از شدت سردرد به خود می پیچیدم و مرتب بالا می آوردم تا به حالتی رسیدم که داشتم قالب تهی م یکردم با تمام وجودم فهمیدم  فهمیدم که لحظه ی مرگم فرا رسیده کاملا مرگ را به وضوح در مقابل چشمانم می دیدم برای یک لحظه تمام زندگی ام و گذشته ام مثل فیلم از جلوی چشمم گذشت تمام الطافی که خداوند در زندگی ام داشت را می دیدم و می دیدم که چقدر زندگی ام را بیهوده هدر داده ام و با تمام وجود حسرت می خوردم و از اینکه برای سفر دست خالی ام آه از نهادم بلند می شد. فکر می کردم با این همه گناه و غفلت چه کنم؟

با تمام وجود به خداوند عرضه داشتم که یک فرصت دیگر بدهد به اشتباه و گناه خودم اعتراف کردم و در همین نجواها بودم که کم کم احساس کردم حالم داره رو به راه می شه .

نوری توی قلبم روشن شد یک جور اطمینان قلبی که خدا خواهشم را قبول کرده باشه و خودش دستمو از یک دنیا لجن و کثافت بیرون آورده و خودش راه رو بهم نشون داده

از فردای اون روز بی ارزش و پست به دنیا نگاه یم کردم دیگه دنبال آرایش و خودآرایی نبودم کم کم درصدد این برآمدم که حجاب داشته باشم اوایل برایم سخت بود اما به مرور با حجاب انس گرفتم و برایم شیرین و دوست داشتنی بود.

با خدای خودم خیلی انس گرفتم نمازهای باحال و روحانی، تلاوت قرآن ، دعا و اشک ریختن برای طلب استغفار بسیار برایم لذت بخش بود همان آرامشی که یک عمر دنبالش گشته بودم و پیدا نکردم در نماز دیدم در دوستی با خدا، وقتی یک بنده با پادشاه جهانیان دوست است و چنین سرمایه ی باارزشی در اختیار دارد دیگر چه کم دارد؟ واقعا دیگر چه یم خواهد؟

الان تقریبا دوسال از آن ماجرا گذشته است و هر روز که می گذرد بیشتر می فهمم خداوند چه لطفی کرده که مرا از قعر جهنم بیرون کشید و در کنار خود ارزش داد .

جالب اینکه اوایل وقتی چادری شدم احساس می کردم دید افراد نسبت به من خوب نیست ، مغازه دارها تحویلم نمی گیرند و جایگاهی ندارم اما به مرور متوجه شدم که اعتماد به نفس نداشته ام و کم کم این حالت از بین رفت و اتفاقا خیلی هم خوب در جامعه با من برخورد شد و حتی در فامیل هم عزیزتر از قبل شدم و نوعی احترام خاص پیدا کردم  به طوریکه واقعا به این نکته پی بردم که چادر احترام و شخصیت را برای زن به ارمغان می آورد.

و جالب اینکه خواستگارهایم زیادتر شده بود و همه موقعیت های خوبی داشتند و آدم های مطمئنی بودند در صورتیکه قبلا فکر می کردم توی این دوره کسی دنبال همچین دختری نمی گرده و این چیزها دیگه دمده شده در صورتیکه وقتی از جاذبه ی نگاه های ناپاک خود را رها کردم  یک زندگی حلال و پاک به سراغم آمد 

منبع:من و چادرم خاطره ها 



نوع مطلب :
برچسب ها : داستان، خاطره، شاندیز، ÷ایگاه شهید رجایی شاندیز، پایگاه شهید زجایی شاندی، زوبلاگ شاندیز، وبلاگ شاندیز، شهر شاندیز، خاطره حجاب، داستان حجاب، وبلاگ حجاب، موج،





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی